تبلیغات
PC - مطالب ...داستان کوتاه...
 
درباره وبلاگ


دانشجو رشته کامپیوتر(نرم افزار)هستم از خراسان ...
باانتخاب این وبلاگ خوشحالم می کنید.
امــیدوارم محتوی وبلاگ براتون مفیدوسرگرم کننده باشه ♥
افتخارمن انتقادوپیشنهادشماست ♥



The best and most beautiful things in the world cannot be seen or even touched – they must be felt with the heart


مدیر وبلاگ : یکتا ...YEKTA
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
PC
Knowing is not enough we should do what we know




پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم.
 من
میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
Image result for ‫پیری ومعرکه گیری زوج عاشق!‬‎
پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.

وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.

ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!!!





نوع مطلب : ...داستان کوتاه...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 فروردین 1397 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()
Image result for ‫داستان کوتاه‬‎
روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند.
خیلی او را صدا می زنداما به خاطر شلوغی و سر و صدا، کارگر متوجه نمی شود.
به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می اندازدتا بلکه کارگر بالا را نگاه کند.
کارگر ۱۰دلار را برمیدارد و توی جیبش می گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می شود
بار دوم مهندس ۵۰دلار می فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می گذارد.
بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می کند.
در این لحظه کارگر سرش را بلند میکند و بالا را نگاه میکند و مهندس کارش را به او میگوید.
این داستان همان داستان زندگی انسان است .
خدای مهربان همیشه نعمتها را برای ما می فرستد اما ما سپاسگزار ا نیستیم و لحظه ای با خود فکر نمیکنیم این نعمتها از کجا رسید.اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند، به خداوند روی می آوریم .
بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد...




نوع مطلب : ...داستان کوتاه...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 تیر 1396 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

Related image

انسان سرمایه داری درشهری زندگی میکرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمیکرد فرزندی هم نداشت وتنها با همسرش زندگی میکرد.درعوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان میداد روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد مردم هر چه اورا نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخای در جواب میگف نیاز شما ربطی به من نداره برویداز قصاب بگیرید.تااینکه او مریض شد.
احدی به عیادت او نرفت این شخص در نهایت تنهایی جان داد.هیچ کس حاضر نشدبه تشییع جنازه او برود.همسرش به تنهایی او را دفن کرد.اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی درشهرافتاد.دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد.
اوگفت : کسی که پول گوشت رامی داددیروز از دنیا رفت!!


زودقضاوت نکنیم ...!




نوع مطلب : ...داستان کوتاه...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 دی 1395 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

میگن تو یک مجلس از ژولیده نیشابوری پرسیدن میتونی فی البداهه شعری بگی
که ده تا کلمه "دل" داخلش باشه و هرکدوم معانی مختلفی داشته باشد؟
ژولیده رباعی زیر را در همون مجلس سرود :

دلبری با دلبری دل از کفم دزدید و رفت
هرچه کردم ناله از دل , سنگدل نشنید و رفت
گفتمش ای دلربا دلبر ز دل بردن چه سود؟
از ته دل بر من دیوانه دل خندید و رفت...!




نوع مطلب : ...داستان کوتاه...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 تیر 1395 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()