تبلیغات
PC - مطالب ... مطالــب جــــالب ...
 
درباره وبلاگ


دانشجو رشته کامپیوتر(نرم افزار)هستم از خراسان ...
باانتخاب این وبلاگ خوشحالم می کنید.
امــیدوارم محتوی وبلاگ براتون مفیدوسرگرم کننده باشه ♥
افتخارمن انتقادوپیشنهادشماست ♥



The best and most beautiful things in the world cannot be seen or even touched – they must be felt with the heart


مدیر وبلاگ : یکتا ...YEKTA
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
PC
Knowing is not enough we should do what we know







مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد پاسخ داد: من چیزی ندارم که ببخشم...
خدا پاسخ داد: چرا!!!! محدود چیزهایی داری!

یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی وحرف خوب بزنی!
یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی!
چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!
فقر واقعی فقر روحــــی ست ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 20 خرداد 1395 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

طرز تهیه چای آویشن

در یک قوری، مقداری آب ریخته، بگذارید بجوشد، سپس برگ‌های آویشن را درون آن بریزید و 2 دقیقه صبر کنید تا ته‌نشین شوند بعد آن را مصرف کنید

این گیاه، در واقع کل اعضای بدن را می‌شوید و پاک می‌کند. اگرهرصبح یک فنجان چای آویشن بنوشید خیلی زود شاهد اثرات شگفت انگیز و مثبت آن شامل راحتی بسیار در ناحیه شکم و سرفه نکردن بهنگام صبح و احساس سرزندگی و نیز بسیاری موارد دیگر خواهید بود.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

چای سفید را چگونه باید دم کرد؟

آب را بجوشانید و در قوری بریزید. سپس صبر کنید تا آب جوشیده، خنک شود (مدت 30 ثانیه تا یک دقیقه). سپس به ازای هر یک نفر، یک قاشق چایخوری چای سفید را در قوری بریزید. حدود 5 دقیقه بگذارید صبر کنید تا چای در قوری بماند و دم بکشد. سپس چای را نوش جان کنید.

هر چه زمان ماندن چای در آب جوشیده طولانی تر شود، بهتر دم می کشد.

چای سفید، استرس را کم کرده و فرد را آرام می کند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 10 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()


مواد اولیه :

چای : سه قاشق غذاخوری

گل‌محمدی : دو قاشق غذاخوری

آب‌جوش :  به میزان لازم

طرز تهیه :

برای تهیه این چای خوش‌طعم و آرامش‌بخش، پس از به جوش آمدن آب، در یك قوری چای را به همراه گل‌محمدی ریخته، بدون افزودن آب به مدت 15 دقیقه روی كتری یا سماور گذاشته و روی آن یك دستمال تمیز قرار می‌دهیم تا عرق كند. سپس به آن آب‌جوش را اضافه نموده و به مــدت 30-20 دقیقه همانند چای معمولی آن را دم می‌كنیم.






نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 فروردین 1395 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()



دو فروشنده کفش برای فروش کفش‌های فروشگاهشان به جزیره‌ای اعزام شدند. فروشنده اول پس از ورود به جزیره با حیرت فهمید که هیچ‌کس کفش نمی‌پوشد. فورا تلگرامی به دفتر فروشگاه در شیکاگو فرستاد و گفت: فردا برمی‌گردم. اینجا هیچ‌کس کفش نمی‌پوشد.

فروشنده دوم هم از دیدن همان واقعیت حیرت کرد. فورا این تلگرام را به دفتر فروشگاه خود فرستاد: لطفا 1000 جفت کفش بفرستید. اینجا همه کفش لازم دارند.

فرق بین مانع و فرصت چیست؟

نگرش ما نسبت به آن.

(کتاب اصول نگرش.جان سی مکسول)





نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 اسفند 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()


روزی مردنابینایی روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداندواعلان دیگری روی آن نوشت وتابلو را کنارپای اوگذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شدکه کلاه مردکور پراز سکه واسکناس شده است مردکوراز صدای قدمهای او خبرنگاررا شناخت و خواست اگراو همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد : امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آن را ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید






نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 8 اسفند 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()
انگشتر در هر انگشت چه معنایی دارد؟


آیا  تا به حال به معنا و مفهوم انداختن انگشتر در انگشتان مختلف اندیشیده اید؟

در ادامه بررسی می کنیم که آیا انداختن انگشتر در هر یک از انگشتان دست، دارای معنی و مفهومی

می باشد یا خیر.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 10 بهمن 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی

در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد




ادامه مطلب


نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 مهر 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()


699666999999666999999666996666666996666699999666669966666699
699669999999969999999966699666669966669966666996669966666699
699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699
699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699
699666666699999999666666666699966666669966666996666996666996
699666666666999966666666666699966666666699999666666669999666

شمارهای بالا را انتخاب كنید

بعد Ctrl + F بزنید

بعد شماری 9 را بزنید

حالا Ctrl + Enter را بزنید .





نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 مهر 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

ابتدا یك ماشین حساب آماده كنید تا با هم پیش بریم.ماشین حساب موبایل هم میشه.

                     1 - هفت رقم شماره ی تلفن خودتونو در نظربگیرید.

۲ - حالا سه رقم اول اونو وارد ماشین حساب كنید.

یعنی اگر تلفن شما ۱۲۳۴۵۶۷ باشد ۱۲۳ تو ماشین حساب وارد كنید.

۳ - حالا این سه رقم را در ۸۰ ضرب كنید و حاصل رو با ۱ جمع كنید.

۴ - عدد به دست اومده رو در ۲۵۰ ضرب كنید.

۵ - حالا چهار رقم پایانی تلفن خود رو با عدد به دست اومده جمع كنید.

یك بار دیگر چهار رقم پایانی شماره ی خودتون رو با اون جمع كنید.

۶ - عدد ۲۵۰ رو از حاصل به دست اومده كم كنید.

۷ - حالا حاصل رو تقسیم بر ۲ كنید.

حالا این شماره براتون آشنا نیست؟






نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 مهر 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

داستان واقعی: 

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت:  مایل هستیم رییس را ببینیم.

منشی با بی حوصلگی گفت:  ایشان امروز گرفتارند.

خانم جواب داد:  ما منتظر خواهیم شد.

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.

خانم به سرعت توضیح داد: آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟.

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

 تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ...






نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 شهریور 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

عکس های باورنکردنی از رستورانی بالای یک درخت



ادامه مطلب


نوع مطلب : ... دنیـای عکـــــس ...، ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()



چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه‌هاییم


و به عبورشان می‌خندیم ...!


چه آسان لحظه‌ها را به کام هم تلخ می‌کنیم


و چه ارزان می‌فروشیم لذت با هم بودن را...!


چه زود دیر می‌شود   و نمی‌دانیم که  ،  فردا می‌آید


شاید ما نباشیم  ...






نوع مطلب : ... دنیـــای عشــق ...، ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 فروردین 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

مرد فقیری از بودا سوال کرد

چرا من اینقدر فقیرهستم؟

بودا پاسخ داد: چونکه تو یادنگرفته ای که بخشش کنی

مرد پاسخ داد : من چیزی ندارم که ببخشم .

بودا پاسخ داد: چرا!

محدود چیزهایی داری یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی وحرف خوب بزنی یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی یک بدن که با آن می توانی به دیگران کمک کنی فقر واقعی فقر روحی ست.

دل آدما خیلی ساده گرم میشود:

به یک دلخوشی کوچک ، به یک احوالپرسی ساده

به یک دلداری کوتاه ...

به یک تکان دادن سر یعنی ، تو را می فهمم ..

به یک گوش دادن خالی ، بدون داوری و نظر دادن

به یک همراه شدن کوچک ، به یک پرسش : روزگارت چگونه است ؟

به یک دعوت کوچک، به صرف یک فنجان قهوه !

به یک وقت گذاشتن برای تو

به شنیدن یک کلمه ؛ من کنارت هستم

به یک هدیه ی بی مناسبت ، به یک دوستت دارم بی دلیل

به یک غافلگیری :

به یک خوشحال کردن کوچک ، به یک نگاه ،  به یک شاخه گل .

فقط همین ...!

سخت نیست. ببخشید تا کائنات ببخشد...






نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 فروردین 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتی که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان یکی از دو دوست به صورت دوست دیگرش سیلی محکمی زد .بعد از این ماجرا آن دوستی که سیلی خورده بود بر روی شنهای بیابان نوشت :

امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.

سپس به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودندتصمیم گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه به استراحت بپردازند.

ناگهان پای آن دوستی که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد.

کم کم او داشت غرق می شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از این ماجرا او بر روی صخره ای که در کنار برکه بود این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد.

بعد از آن ماجرا دوستش پرسید این چه کاری بود که تو کردی ؟

وقتی سیلی خوردی روی شنها آن جمله را نوشتی و الان این جمله را روی سنگ حک کردی ؟

دوستش جواب داد وقتی دلمان از کسی آزرده می شود باید آن را روی شنها بنویسیم تا بادهای بخشش آن را با خود ببرد. ولی وقتی کسی به ما خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آنرا به فراموشی بسپارد ...






نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 فروردین 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

در شهر  Batumi از گرجستان که شهری بندری است، مجسمه عجیب و متحرکی به نام عشق قرار دارد که از فلز ساخته شده است.  ارتفاع هر کدام از مجسمه ها که فیگور شماتیکی از یک زن و مرد هستند به 7 متر می رسد. این دو مجسمه به سمت یکدیگر می چرخند و در نهایت در یکدیگر ادغام می شوند.

این اثر که هزینه آن حدود 50000 دلار تخمین زده شده است، در  ورودیه شهر Batumi از دریا نصب شده. این دو مجسمه زن و مرد هر ۸ الی ۱۰ دقیقه تغییر موقعیت می دهند. سازنده این اثر گفته که طرح اولیه اش را از رمانی به نام Ali & Nino الهام گرفته است که داستان عشق دختر جوان آذربایجانی - گرجی را بازگو می کند.


مجسمه ی عجیب و متحرک عشق در گرجستان - کلبه ی ایرانیان




ادامه مطلب


نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 21 فروردین 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()

آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال ؟

در ایران و در زمان ماقبل هجوم اعراب به ایران سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یکروز اضافه کنند (که البته اضافه هم می کردند)

هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یکبار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند

و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد.

که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.






نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 فروردین 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()


عکسی که تمام کاربران شبکه های اجتماعی را به گریه انداخت، خارق العاده ترین و ناب ترین صحنه ای که توسط عکاس فرانسوی به نام zdeh hal شکار شد. این عکاس با اخذ مجوز رسمی از مقامات مربوطه ماهها در یک پروژه ای کنار یک تیم مستند ساز در بیمارستانها عکاسی میکرد.

عکسی از این هنرمند در فضای مجازی منتشر شد که اشک کاربران را در آورد، نوزادی که طبق رسم بیمارستان برای خداحافظی با مادر فوت شده اش به کنار بالین مادر رسانیده شد بر خلاف طبیعت صحنه ای عجیب اتفاق افتاد...

ناگهان دست و صورتش به طرف مادرش رفت و با گریه صورت مادر را در بغل گرفت و عجیبتر آنکه مادر فوت شده اشک از چشمانش سرازیر شد!!!






نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 فروردین 1394 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()


دیگران را احمق فرض نکنید (داستانک)

فرد عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده رفت.

دیدکاسه‌ ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد.

دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد.

لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن رابه من بفروشی؟

رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه‌ فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌ شود بهتر است.

کاسه آب را هم به من بفروشی.

رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه فروشی نیست.





نوع مطلب : ... مطالــب جــــالب ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 بهمن 1393 :: نویسنده : یکتا ...YEKTA
نظرات ()


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...